هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

هاني و هيام مسافرت به شهركرد

پنجم ارديبهشت تصميم گرفتيم مسافرت چهار روزه به شهركرد داشته باشيم يه عالمه درخت بنه كشف بعمل آمد كه هيامي هم مث ماماني بنه خيلي دوس داله من و بابايي هي ميچيديم و ماماني و هيام هي ميخوردن دو نفر از قويترين بنه خوران تاريخ   بقيه خاطرات رو انشاءالله سر فرصت ميام و مينويسم وقت ندارم خببب آبجي شيطون آبنباتمو برداشته بهم نميده ميگه نميدم ...
23 ارديبهشت 1396

هيام ده تا يازده ماهگي

بيست و نه فروردين 1396 آبجي گلم يازده ماهه شد اين عكس مربوط به مراسم معراج پيامبره تعطيلات عيد اومديم ساحل كنارخيمه ده ماه و نيمه عاشق دريا ، آب بازي و ماسه هاست چهارم فروردين هيامي ده ماه و شش روزش بود و براي اولين و آخرين بار سرمه به چشمش زديم موهاي خرگوشي آبجي آبجي از صبح كه بيدار ميشه شانه به دست ميخواد موهاي خودش و ما رو شونه كنه ناگفته نماند كه موهامونو از ته در مياره هيامي كه از حموم مياد بيرون ، دست به موهاش نميزنيم كه فررش بمونه مامان و بابايي هم هي قربون صدقه موهاي فرفريش ميرن اين خوشگل خانم اسمش باران هست  كه با مامان و باباش تعطي...
1 ارديبهشت 1396

هاني و هيام در فروردين 1396

فعلا عكس هاي عيد 96 باشه  تا سرفرصت بيام و خاطراتمو بنويسم هيام با ماماني رفتن طرف دوستش خاله خديجه البته من و بابايي از فرصت استفاده كرديم و اون حوالي توي چمن ها فوتبا...
31 فروردين 1396

عكس هاي اردو مدرسه و جشن فارغ التحصيلي هاني در اسفند 95

در تاريخ 25 اسفند 95   اينجانب از مدرسه پيش دبستاني سپهر دانش با كارنامه عالي فارغ التحصيل شدم من و بچه هاي كلاسم داريم شعر مادر ميخونيم از دور نگاه ماماني ميكنم و خيلي خوشحالم كه توي جشن همراهم بود خوراكي هاي خوشمزه جشن خداحافظي با كلاس پيش دبستاني  و سركار خانم مدني معلم مهربونم كه خيلي دوستش دارم مامان و بابايي از سركار مرخصي گرفتن و همراه با من اومدن اردو چون حضور پدر يا مادر الزامي بود و من خوشحال بودم دو نفري و هيام با من بودن     ...
30 اسفند 1395

هيام نه تا ده ماهگي

اينم آبجي ده ماهه و قلدر من البته الان كه ماماني داره اين مطلب رو ميزاره آبجي يازده ماهش شده ولي چون بايد عكس ها و خاطرات رو به ترتيب بزاريم توي وبلاگ از ده ماهگيش مي نويسم و يازده ماهگي بماند براي بعد هيام خانم عاشق عينك و كلاهه آبجي الان هفتا دندون داره و خنده هاش خيلي قشنگه جديدا آبجي هيام سعي ميكنه كفشاشو خودش بپوشه هرچند كه سعي و تلاشش بي نتيجه ميمونه ولي باز پاشو به زور ميخواد توي كفش كنه ماماني عاشق اين دنپايي انگشتيه هيامه هيام كه نه ماهش تكميل شد ، يكم اسفتد ماماني رفت سركار صبح ساعت هفت تا دو نيم بعد از ظهر من و هيام پيش مامان بزرگيم تا ماماني برگرده البته براي م...
30 اسفند 1395

هاني و هيام در بهمن ماه 95

من و آبجي بازي ميكنيم و ميخنديم هيامي مورخ 95/11/02 اينجا هشت ماه و سه روزشه نوشته هاي مامان براي من در شب تولدم موقعي كه من خوابه خواب بودم  سرت ، صورتت ،دستات ، پاهات و تمام بدنت هميشه و هر روز پر از زخمه جديده و اين زخم ها يا بخاطر دعوا و كتك كاري در حين بازي يا زمين خوردنه يا به هر علتي كه باعث ميشه هنوز زخم قبلي خوب نشده ، زخم جديد روي بدنت ببينم و تو همچنان شاد ،پر از انرژي و من همچنان نگران سلامتي جسم و روحتم براي داشتنت هميشه خدا رو شكر مي كنم و در كنارش از خدا صبر و حوصله ميخوام كه بتونم اونطور كه بايد برايت مادري كنم و مثل يك رفيق برايت باشم بعضي وقتها اونقدر حرفات و كارات شي...
30 بهمن 1395

هيام نه ماهه 95/11/29

بانو هيام نه ماهه ماماني اول اسفند رفت سركار و ما نتونستيم اين آبجي خانم رو به شير خشك عادت بديم و حتي غذاي خودشو هم نميخوره و بايد از غذاي سفره خودمون بهش بديم يادش بخير من چه بچه خوبي بودم و بخصوص براي غذا و شيركمكي اصلا ماماني رو اذيت نكردم و اين وبلاگم شاهده آبجي الان پنج تا دندون داره و من جرات ندارم بهش دست بزنم با همين دندونها بهم حمله ميكنه البته شوخي ميكنما آبجيم خيلي دختر خوبيه جديدا هم در حد چند ثانيه بدون كمك كسي مي ايسته هنوز نمي تونه خودشو ثابت نگه داره ولي باز ايستاده دست دست ميزنه بعدش هم ميفته هيامي هميشه بابا ‎،كاكا،داد و يه سري كلمات نامفهوم ديگه ميگفت اما ماما...
29 بهمن 1395

هاني و هيام در بيست و دوم بهمن 95

بيست و دوم بهمن و يه هواي عالي در كنار ساحل ماماني دوست داشت قبل از اينكه بره سركار گوش هيام خانم رو سوراخ كنه ولي ميترسيد ببرتش پيش دكتر از قضا بيست و دوم بهمن ماه خونه دوست بابايي دعوت بوديم و اونجا مامان عمو يوسف گوش آبجي هيام رو سوراخ كرد  خدا رو شكر هيامي اصلا اذيت نشد ...
22 بهمن 1395